موبایل

عجبا که در قرائت هیچ قاری و موعظه هیچ کشیشی
آنقدر آیه زندگی نیست که درصدای خندیدن تو
پشت خش خش این معجزه عصر آهن و اورانیوم-موبایل- هم که باشد
پشت دیوارهای هزار نمیشود هم که باشد.هرم حرام احرام نگاهت زیباترین بهشت افریده شده را طعنه میزند
و من َمحرم مُحرم این آتش جاودانه ام که آدم ِمخیر ممتازم نموده به این بارزترین صفت انسانیم
صدایت را دریغم مکن....

دل تنگ که عنوان نمیخواهد بانو

از اینکه هزار بار باید مکررات را برایت تکرار کنم خسته نشدی هنوز؟من خسته ام قسم به عزت خودم
تقصیر تو نیست که بانو
این روزها همه کارهای به کار و نا بکار من کامکاریشان مدفون شده زیر چند خروار تحیر مضاعف
آیینه را هم که مینگرم عجیب روی ازمن میتابد نانجیب

شاید همین باید باشد....نمیدانم
راستی را هم وقتی منت خدا را نمیکشم تو دیگر برایم ناز کنی کم می آوری
آن شهرام را ماههاست باکتری های گورش خورده اند.
استخوان آدمیزاد طالبی اگر بفرما....
در سرزمین منحوسی که وقتی هر فرصتی میتواند آبستن مولود شوم آخرین فرصت بودن باشد  انتظار فردا را کشیدن مضحک تر از آن است که به رویت بخندم....
من دیگرنه منت آسمان را میکشم ونه دیگر حتی تفی نثار زمین میکنم
خدا شده ام و خدا یی میکنم بی منت پیامبران مغرور شمشیرکش.نه سنگی برای سنگسار و نه شمشیری برای کشتار
نیم جانی دارم مجروح و ناامید
خدای ناامید عصر آهم...
شاید همین باشم
نمیدانم

Born to love

روزگاری که جنون رونق بازارم بود...
وضع جیبم از الان خیلی بهتر بود

اشارت

به خدا من خوبم . فقط خدا داره چپ چپ نگام میکنه

غزلی به رسم همیشه


ميان دست مني دست من پر از هيچ است
که سهم وهم دلم کمتر از هيچ است
از اين به بعدهای تو انگار لشگر مورند
به گور عاشقيم کاسه سر از هيچ است
هزار کعبه شکستم که از تو بت سازم
که خشت خانه دينم سراسر از هيچ است
دوام عشق من و  تو ميان اين جمله است
از اين طرف همه  از آن سر از هيچ است
نگارگربه خدا رنگش از قلم شسته است
که قاب عکس نگاهت مصور از هيچ است
پيمبرم همه اعجاز من همين مستيست
که جام سينه شکسته و ساغر از هيچ است
فقط نه دست قلم را رديف هيچ آمد
سپيد دفتر دل هم مسطر از هيچ است


10 فروردین نود

غزلی از زنده یاد منزوی

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
 این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

 گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
 من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
 به گل روی تواش در بگشایم ورنه
 نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
 گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
 بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
 با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
 هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
 نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
 دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
 غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

مرد شناسی پیشرفته

مردها دو دسته اند:
1-نامردها
2-مردها

مردها عموما سه دسته اند:
1-نمیدانند
2-نمیتوانند
3-هم میدانند هم میتوانند
پ.ن1:آنهایی که نه میدانند و نه میتوانند جزو دسته مردها محسوب نمیشوند .
پ.ن2:جزو دسته اول و دوم نیستم  این را میدانم .ولی روزی جزو چهارمی میشوم بی آنکه بخواهم


مردها عموما چهار دسته اند:
1- میدانند چگونه احساسات زنانه را تحریک کنند و آنها را جذب کنند و این توانایی سو استفاده میکنند
2- میدانند چگونه احساسات زنانه را تحریک کنند و آنها را جذب کنند و این توانایی سو استفاده  نمیکنند .فقط کسی را که دوست دارند جذب میکنند
3-نمیدانند چگونه زنان را جذب کنند اما همیشه دورو برشان شلوغ است و از نظر ج ن س ی مشکلی ندارند.اینها مردان بسیار ثروتمند و یا با نفوذ و قدرت هستند.البته طرفهای مونث آنها عموما با کسی از گروههای اول و دوم مرموزانه مرتبط هستند
4- نمیدانند چکونه زنان را جذب کنند و زنی هم سراغشان نمیاید.یا بسیجی میشوند یا بزه کار

پ.ن:جزو دسته 3و 4 که نیستیم!

دل خوش عنوان نمی خواهد که بانو

برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
***
حال خوشی ندارم. چه میدانم ..شاید حال خوش همین باشد که همینک گردش گردون ارزانیم داشته بی منت دلیلی که متقن ِ محکمه ای باشد و دست آویز گریه ای.اگر غبار قضاوتهای وراثتی در باب خوب و بد- بد و خوش را از روی زنگار بسته ی آیینه ها بشوییم..
هر چه هست همینقدرش را دانستن کفایت که نفرین هیچ پیامبری و غضب هیچ خدایی چنین دلتنگ نمیکند بنی بشری را که من امروزم...
تو بخند....
 هوای گریه دارم امروز باز زیر لحاف مردانگی...شانه هایی که از دور میلرزند و از نزدیک استوارتر از سهند ِ همیشه استوارند و سر افراز تر از ساوالان ...به باج غرور همیشه ِ موعودی که هرگز نمی آید و مولودی که هیچ گاه زاده نمیشود...
گریه را تمنا میکنم در میان حکومت مطلقه ی ناشناس مقیمی که میان چشمانم اشک را به زنجیر کشیده به حجاب همیشگی حماقتش
و بغضی که بنا ندارد سوزش اسطوره ای اش را بدل کند به بارش بارانی چشمهای همیشه جستجو گر من..جستجوی همیشه مایوسی که شاید نشانه ای بیابد از اینکه تو با من مهربان بوده ای!
هوای گریه دارم. روز میزنم . سعی میکنم... نمی شود... دریغ از چکامه یک اشک به دفتر نگاه سر درگم من...
تو بخند....
گریه ای را از من دریغ کرده اند...

23 اسفند هشتاد ونه

و اما شعر....

واما شعر
ترنم واژه واژه ی هر انچه بر لبانم میترواد به ذکر نازنین نام تو  و شاعر...تویی که به اعجاز دیدنت شعر میشود همه شکوفه های کلامم
عاشقت بوده ام همه ثانیه های همین معمولی تر را
عاشقت بودم وقتی در یخچال را باز میکردی بی آنکه  قصد برداشتن چیزی داشته باشی .وقتی دنبال کلید در میگشتی خسته به هنگام برگشتن.
عاشقت بودم وقتی عید را تبریک میگفتی به این و آن .وقتی دست و رویت را صبح با اکراه و خستگی میشستی .عاشقت بودم موقعی که شانه لای موهایت گیر میکرد.موقعی  که هیجان خریدی تازه پرت میکرد از ساده ترین احساسهای زنانه ی زیبا
وقتی پایت به چیزی گیر میکرد وقتی دستت را روغن داغ میسوزاند وقتی چشمهایت از خستگی بسته میشد.
عاشقت بودم همه آن لحظه هایی که مثلا با عجله میدویدی طرف دستشویی. حمام میکردی میخوابیدی میخندیدی
عاشقت بودم همه ثانیه هایی که با تلفن صحبت میکردی. پیاز خرد میکردی
سالاد میخوردی
عاشقت بودم همه لحظه هایی که نفس نفس  میزدی بی آنکه بدوی ... یا ناله میکردی بی آنکه ناراحت باشی...
عاشقت بودم در همه این لحظه هایی که نه به یادم بودی و نه عاشق من
عاشقت بودم به یقین در همه این ثانیه ها
گیرم چندتایی را به یادت نبودم...عذر بخواهم حالا؟




لعنت به آزادی!

در آزاد ترین کشور دنیا همین که محض   نوشتن در وبلاگت که برای دیدنش باید هزار تا پراکسی و فیلتر شکن داشته باشی  به اندازه کافی زجر دهنده هست.
تو دیگر بدترش نکن.

پینوکیو

چند تعجب دیگر بدهکار توام؟
آما میدانم آخرین باریست که میگویم آخرین باریست که از تو تعجب میکنم.

چشمهایت

با من چه ها که نکردی
باخود چه ها که نکردم...

کمی تا قسمتی عاشق -2

بانو! عشق انگار همین شنیدن اسمم از زبان توست. حتی اگر پیشوند آقا هم سر جهازیش باشد به جبر.دریغم نکن
زیباتر میشود اسم شهرام وقتی از بین لبهای تو در هوا میپیچد
مثلثها خطرناکند... می ارزند ولی

کمی تا قسمتی عاشق

عشق یعنی اینکه کلمه ی عمو منفورترین کلمه زندگیت بشود لابد

عنوان در مطلب

  هیچ گاه  ِ نوشتنم هرگز برای انتخاب عنوان برای پریشان نگاری هایم دچار مشکل نبوده ام که امشب
خسته ام آنقدر خسته که حس میکنم به آخر خط رسیده ام  و بسا اگر نبود این بار عار، همین امروز ِ بی خاصیت بار و بنه ام را جمع میکردم به عزم دیار باقی که به حقیقت ِ حقیقت "خستگی امانم نمیدهد"
خسته ام شاید این آخرین نوشتارم باشد در این کنج مجازی نفرینی
شاید آخرین هذیان این تب باشد و آخرین میوه این زقوم بی مروت عشق.آخرین سوز مستانه ام  در شهر "جغدهای شوم سرگردان و دلقکهای پوشالی" "میان آدمکهای کاغذی"
خوب یادم هست
 یادم می آید.باران می آمد و تو نمی آمدی برف میبارید و رقص دانه هایش سرگیجه ام میداد و تو نمی آمدی
یادم می ماند چه سخت بود ایستادن در کنارت و دستت را نگرفتن
و لبانت را که به گمانم طعم گیلاس گس را میدهند دیدن و نتوان بوسیدن
و سرانگشت خیالم را که بر پستی و بلندی تنت - که اندکی آن سوترک الهام شعر هر چه شاعر است- می لغزید در گره همیشه کور و کر ِ نمیشودها زخم کردن
باران می آید
نیستی
برف میبارد نیستی
تنها خاصیت برف امروز شستن خاطره ی برف پسین بود تا تن بی حیای شهر امسال هم نتواند لباس سپیدش را به رخ سیاه حال من بکشد
دیگر باور کرده ام سهم من از تو قاب عکس خالیست از ترس زنم و چشمهای پر از دست دلم
شاید اسم این مطلب لعنتی را میشد چه کنم گر غم خود به تو حاشا نکنم گذاشت یاگریه را به مستی یا هوای گریه - جشن دلتنگی - شب بعد از رفتن تو -بعد تو گریه رفیقم - شاید هم تو سپیدی من سیاهم ....کلاغ پر - عمو زنجیر باف ...اصلا اسم همه ترانه های دنیا یکجا باهم .- اسم همه بچه های دنیا اسم تمام بازیهای کودکانه-نه!! همه اسمهای دنیا -همه...
نمیدانم
مهم هم نیست وقتت را تلف نکن
من هیچوقت بزرگ نخواهم شد سایز من همین است لا.ر.جر با.کس روح هم افاقه نمیکند
همین پیشترها مطلبی نوشتم به نام لسان الغیب پیمان آن بیتها سروده عزیزی بودند که زمانی معلم زبان انگلیسی ما بوداز همان معلم ها که معلمند بالذات که الگویت میشوند  به ناگاه حتی اگر محتاج نان شبشان هم باشند که آدم هستند برای روح تشنه ی آدمت
سعید س
همین امروز دست خط این عزیز مهربان را یکی از دوستانم-سینا- فرستاد نامه ای که برای این دوستم نوشته و نام مرا برده و عجیبتر نامه ای چند صفحه ای که آن همیشه معلم برای من نوشته... نمیدانم سینا این نامه را از کجا داشته
نمیدانم
خواندمش نامه ای که 20 سال پیش نگاشته شده وقتی 14 ساله بودم ...
گریستم باز.خواندم و گریستم بی منت
آری" سلاخی میگریست" و چه غریبانه میگریست که" عاشق قناری کوچکی شده بود"///
***
میدانم
باران خواهد آمد و تو نخواهی بود.برف بازهم خواهد بارید.سال نو خواهد شد.بهار و بلبل
بازهم دیوان حافط خواهند گشود دخترکان دیروزین و هزار عشوه آرایش خواهند کرد امروزی هایشان .خورشید همانجا که همیشه درخشیده خواهید درخشید.زمین بازهم خواهد گردید خواهد رویید
غبار من به دوشش باشد یانه
وتو مثل همیشه ... بازهم نخواهی بود
و عشق...
به رغم این همه اصرار بزرگ نشده ام .
راستی عنوان مطلب را به جای همه اسمهای دنیا اسم خودت بگذارو افاقه خواهد کرد.به قدر همه شعرهای ناسروده و گریه های نکرده ام
هم وزن همه ترانه هایی که آتش میزنند روح را
عنوان را بگذار....

open mind

دست و دل بازی به چه دردم میخورد؟
آغوشت را باز کن....

ناشکری!(؟)

بابا یکی هم یه خبر خوش بده آخه

گریه بی بهانه

همه ی آن روزها
همه روزهایی عاشقی..تمام روزهایی که عاشقت بوده ام بی منت امید وصلی یا حتی بی طمع لبخندی از آن لب به قول حافظ لعل میگون...در بامداد چندین ساله ی خمار... نگاه میکنم به جای پاهای راه رفته ات در دلم...روی برفهای همیشه سفید رویاهایی که همیشه میزبان نگاه  خیالت بوده اند...تمام روزهایی که از تو متنفر بوده ام ... دلشکسته و خشمگین...
عجیب نیست که تمام روزهایی که از تو متنفر بودم عاشقت بودم....
بیست دی است
سرمای تبریز را به ندای گرمت میشود تحمل کرد؟
مطمئن نیستم....
دلشکسته ام؟نه
دلی ندارم دیگر که بشکند میان این همه اعجاب های همیشه و همیشه های متعجب ...
ثانیه ها .. لعنت شده های همیشگی شبهای زمستانند وقتی نیستی.حتی شاید به هنگامه بودنت هم...
غمهای کودکانه ام را بهانه سرایش ترانه ی چشمانم کرده ام باز بی منت فاعلاتن فاعلات و بی سر زدن به قافیه های متردد اشک...

دوستت دارم
امروزت هم مبارک باد هر روزت هم . همیشه ی روزهایت هم
من هم !

بالاخره بارید

بچه تر که بودم....
مثل اکثریت بچه ها مدرسه میرفتم.آن موقع ما بچه های جنگ بودیم .لاجرم تا نیم متر برف نمیبارید مدرسه ها را تعطیل نمیکردند.از همان ابان ما برف شروع میشد تا اسفند و گاهی حتی اواسط فروردین
امروز مدرسه های ابتدایی و راهنمایی تعطیل بودند.چند میلیمتری برف باریده بود. اولین برف سال 89 تبریز
و حتی شاید آخرینش
بچه های اینترنت هستند دیگر
آن موقع میر حسین سر کار بود. آدم بدی بود با سالی پنج شش  میلیارد دلار هم جنگ را میچرخاندهم مملکت را. همه چیز هم ارزان بود. زیر بمب و موشک مدرسه میرفتیم . نق هم نمیزدیم...
امروز محمود است و آدم خوبی است.با سالی صد میلیارد دلار بنزین لیتری 700 تومان و نان لواش 70 تومانی مملکت گل و بلبل دارد مثل ساعت کار میکند. همه چی آرومه. ما چقدر خوشبختیم

واما تو:

با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی
شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها

پست مدرن

مینویسم مینویسم از تو
تا تن وبلاگ من جا دارد

هست و نیست

وقتی تو نیستی...
وقتی نیستی هایده میخواند...وقتی نیستی اشک میبارد..وقتی نیستی همیشه ی خدا کیبورد تار است و مونیتور میان آب شناور...
عاشقی و سیبیل زیر دماغ تعارض بزرگی است وقت زمستان.
وقتی هستی هم اوضاع همین است که هنگام نا به هنگام ِ همیشه ی نبودنت.... چشمی که با دیدن چشمت پر میشود از زلال نا پاک آرزو هایم...کنارمی و نمیتوانم دستم را مهمان طراوت دستت کنم .... لبانت را دیدن و نبوسیدن و رقص قامت بی حرکتت حتی که فیل نازک اندام آغوش مرا یاد هندوستان همیشه ی سینه ات می کشاند....آعوشم ذق ذق میزند برای در آغوش گرفتنت....کنارم هستی و دوری
دوری و کنار منی...
بگو با قاب خالی از عکس تو چه میتوان کرد... بگو ...
بگو  پنجره ای که آن طرفش تو نباشی چه فخری به دیوار میتواند بفروشد؟بگو با آیدی همیشه خاموشت چه باید کنم؟بگو با ندینت چه باید بگویم...بگو.. جان همه ستاره ها بگو... بگوی ای ماه همیشه در محاق من.. با آسمان بزرگ عظمت فروش عشق بی ستاره نگاهت چه کنم...
دستمال کاغذی تمام شد...پاکت تازه خریده سیگار هم...نوشته هم به لاجرم...
هایده و طبل بی عاریش هم دردی دوا نمیکند...
وقتی نیستی هیچ نیست... حتی من!

فال شهرام

1
اینکه ما دهنمان فال است بارها ثابت شده است برای وجود همایونیمان.
باید مواظب حرف زدنمان باشیم من بعد. اگر من بعدی رقم خورده باشد در تقویم آسمانها
جوکی هست که یقینا شنیده اید
که خانوم به مهمان موقعی که همه در رختخوابند اشارتی میکند و مهمان با ترس تفنگ آویخته بر دیوار را نشان میدهد و ایشان جواب میدهد
-تفنگش خرابه. فشنگم نداره
و مرد صاحبخانه هم میگوید
-منم که خوابم
در روز 14 تیر ماه جاری مطلبی نوشته ایم به نام هذیان هوانگاری 
ام لپ مطلب آن روز
کولر هم که خرابه. منم که خوابم
گرمه .. خیلی گرم.


دهانمان را من بعد درست باز میکنیم!
راستی همین تاریخ 14 تیرماه هم دوشنبه است عطف به مطلب قبلی!


2
این روزها وقتی عصبانی میشوم یا ناراحت با صدای بلند میخندم.
از سالهای قبل تجربه دارم. وقتی هنگام ناراحتی با صدای بلند میخندم این قهقه نا به هنگام علامت این است که آدم خطرناکی میشوم
که نه به چیزی اعتقاد دارد و نه حرمت چیزی و کسی را دارد...
پ.ن:از امروز ظهر این خنده چون آفتاب تموز جایش را به توده هوای گرفته ای داده با چشمان سرخ و ملتهب
رقیق شده ام آنقدر که از این طرفِ روح ِ نکبتم که نگاه کنی آنطرفش پدیدار است....
نگرانم...

6 دی 89

دوشنبه تا یاران رفته تا خودِ عاشق شدن

دوشنبه
مدتهاست از دوشنبه ها متنفرم
دوشنبه به دنیا آمده ام.
.تقریبا نه.دقیقا همه کسانیکه دوستشان داشتم روز دوشنبه از دنیا رفته اند.همه جدایی هایم هم روز دوشنبه بودند.
سالها قبل این موضوع را برای یکی گفتم گفت خرافاتی نباش....
روزی آمد که آسمان میان ناراحتی ما مستانه شعر جدایی میخواند...گفتم امروز چند شنبه است..هیچکداممان یادمان نبود.فکر کرد و گفت  دوشنبه
گفتم یک دلیل دیگر که از دوشنبه ها متنفرم....
تقویمت را نگاه کن......

یاران رفته 
دلم برای تک تکتان تنگ شده برای همه شما برای چشمهایتان که هیچ از آن نمانده جز مشت خاکی در دل گوری سرد و یخ زده..دلم برای خنده هایتان برای سلامی که دیگر نمیشنوم...دلم برای تمام ثانیه ها...تنگ شده.. تنگتر...تنگتر ...

نه اینکه خیلی دل بسته این دم و بازدمی باشم که سوزش آن آتش درونم را در سرمای همیشه دی ماه می پراکند.نه اینکه از مصیبتهای رنگارنگ نعمت نام  دنیا سیر نشده باشم هنوز..فقط این مسئولیتهای لعنتی را باید انجام برسانم.والا همین لحظه با کمال میل و از سر شوق کنارتان پر میکشم. خسته ام از این دم و بازدم لعنتی... خسته ام به خدا!

خودِ عاشق شدن
تو خواب و توی بیداری تورو هرشب صدا کردم
نبودی در کنار من به عشقت اکتفا کردم
تورو از دور نگاه کردم تورو از دور بوسیدم
نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم

نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی
دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی

چقدر دلواپست بودم تو این تبعید اجباری
فقط خوشحالم از اینکه به من وابستگی داری
تورو از دور نگاه کردم تورو از دور بوسیدم
نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم
نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی
دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی  
دانلود
دوشنبه سرد ششم دیماه 89

61 -1388

عمه رای بابایم کجاست

عشق

- نمیشه نری؟
-میشه

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق...

روح خبیث سرگران ِ سرگردانم در برزخی میان دیروز و امروز در دوزخی خود ساخته و تو به لطف پرداخته چنان در بوته ای که نامش نمیدانم گداخته میشود که تو گویی خورشید تیر و مرداد حرارت از این سینه نکبت من وام گرفته اند
روح  عریان من ..نه !تو آنقدر عریانش کردی که کودکی فریاد زد پادشاه لخت است... کودک بود؟  نبود؟...
عریانی روحم را به سخره خندیدند و من حماقت خویش را به تلخی گریستم....
تو ندیدی . هر که غیر از تو بود دید....
لباسهایم کو؟پیش کفشهای سهراب؟
****
عریان گفتم
نکبت گفتم
خبیث گفتم
سرگران و سرگردان
از بین همه این گفتنی های ناگفته سرگرانی را به بازی کلام و آهنگ نوشتار اگر آورده ام مابقی حقیقتند و همسایه همه حقیقتها... تلخ!
که سرگران میبودم ایکاش اندکی که سرگردان بودن امروز تاوان سرگران نبودن دیروزلعنتی  است
 چشمان کاملا بسته و دستهای کاملا باز از سر اخلاصی آسمانی.ساده تر از باران بودم یا احمق تر ازاینان...
پاکتر از نفس بادی که از گلستان اردی بهشت میگذرد یا مسموم تر از طوفانی که حمیم شرار جهنم را میوزد.
آتشقشانی درون سینه دارم انگار و هُرمی  وصف ناپذیر... و باور نمیکنی که از سرما میلرزم....
سردم است و میسوزد دلم. همیشه من و دل ِ دل دلشده ام اختلاف نظر داشته ایم....
***
 این بچه چه بچگی ها که نمیکند با تیله های گم شده اش.تیله های غایبی که میغلطند میان خنده های معصومانه اش و از سوراخی می افتند و برای همیشه ها گم میشوند در سیاهی ترسناک و همیشه مجهول سوراخ. سوراخی که نمیدانم از کی و از کجا روی هر جای زمین که کودکی باشد و تیله ای، باز میشود بی درنگ و میبلعد بی ترحم....
با من چه میکنی؟؟؟؟

بزرگتر که شوم رها خواهم کرد...تیله ها را...خنده ها را ...عاشقی و حماقت را که همزاد همند و همزاد من...
"ساده بودم تو نبودی باران بود"

ا دی 89


1
شب یلداست.طولانی و ملال آور...
شبی که تمام نمیشود انگار ..طولانی است مثل شب عاشقان بیدل ... ودر ِ معنی که بسته است حتی در حضور چشمان معصوم تو....
معصوم....
تو هم که نباشی یلدایی نمیماند در آوردگاه یارانه های هدفنمد .
هر چه هست مبارکت باد.


2
فال حافظ
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
کـه تاب مـن بـه جهان طره فـلانی داد
دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا
درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد
شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب
بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
کـه دسـت دادش و یاری ناتوانی داد
برو مـعالـجـه خود کـن ای نصیحتـگو
شراب و شاهد شیرین کـه را زیانی داد
گذشـت بر من مسکین و با رقیبان گفـت
دریغ حافـظ مسـکین من چـه جانی داد


3) بی سعدی که نمیشود


هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود

یلدای 89
پ.ن:یلداست همه شبهای دیوانگیم

زاویه ی دید

اولی:سبزه
دومی:نارنجیه
اولی:سبز
دومی:نارنجی
....
دومی:بیا جامون رو عوض کنیم
اولی:باشه
اولی:راست میگفتی نارنجی هست
دومی:نه تو راست میگفتی سبزه
اولی:نه من اشتباه میکردم
دومی:نه من اشتباه میکردم
اولی :نه راست میگفتی نارنجی  هست .
....
نتیجه اخلاقی:"قبل از ایراد گرفتن از راه رفتن کسی کفشهایش را پایتان کنید"
نتیجه غیر اخلاقی:
دومی:بیا جامونو عوض کنیم
اولی:نه من زیر راحت ترم!



خونی به وزن تاریخ


عاشوراست....
و گم شده ترین نشانه عاشورا که حسین است بی تردید...
حیسنی گم شده در مبان علمهای رنگ رنگ و طبل و سنج...
سالهاست مولای من که نشانی از تو نیست... برای پنهان کردنت آشکارت کرده اند و برای گم کردنت هویدا..نیستی در میان این همه طبلها و شمشیرها و سیاه پوشانی از اوباش که از اول دسته تا آخرش هم وزن حماقتشان تریاک در جیبشان دارند و به وسعت رذالتشان گریه بر چشم
مظلوم مینامند تورا که سرفراز ترین حماسه ساز تاریخی که سرایش حماسه ات حجمی طلب میکند به وسع تمام تاریخ.
تورا از ما دزدیده اند و یزیدیان برای گرمی بازار شاه حسین گویان در کوی و برزن آمده
چرایی قیامت را برای اینکه از یاد من و ما ببرند که فیلمان یاد هندوستان نکند به چگونگی قیامت پنهان کرده اند و حماسه بزرگ اصلاح طلب تاریخ را در میان سنت زدگی خرافه و سود به یک ملودرام خانوداگی بدل کرده.
از تو و از تشنگیت از زخمهایت و از قصه های عمه و خاله و برادر خبر هاست در شهر.
کسی نمیگوید چرا همه میدانند چگونه
تشنه و تنها...
دیالوگهایی که سر خاک بابا و ننه شنیده اند از عموو عمه و دختر خاله ی دم بختشان به تو و فرزندان و بستگانت نسبت میدهند بی محابا و بر طبل ها میکوبندتا نیمه شبها
کسی یاد ندارد که فقیهان و زاهدان که نمازشب خوانان و روزه مستحبی گیران که پیروان ولایت مطلقه امیر المومنین یزیدبرای نزدیکی به امیر المومنین و خدایی که منصوبش کرده چگونه در کشتن فرزندانت بر یکدیگر پیشی میگیرفتند که تو فتنه گر بودی و از دین خدا خارج
تمام آنچه میگویند تشنگی است ... و ملودرامی خانوادگی در میان ضجه یزیدیان حسین حسین گو که بر طبل و سنج میکوبند و بر حسین میگریند که اگر بود در سر بریدنش گوی سبقت از یکدیگر میربودند برای تقرب به ولی امر مسلمین.
اگر تو در میان صدای اینان و در این ولوله جنون آمیز گم نمیشدی که نمیتوانستند عکس یزید را از در و دیوار شهر بیاویزند  و کنارش بنویسند یا حسین

کل یوم عاشورا
کل ارض کربلا



رقص خیال

مکان :کنج اتاقی خلوت انگاشته به هر خانه ای که گذر کردم به این سالهای ترنم و ترانه و سوز
زمان: و هر آنی که وزن یاد تو یاد مرا  برد از یاد من در عصر غرور ترازوهای دیجیتالی
پکی عمیق به سیگار و خیره ماندن به دودی که رقص کنان بالا میرود به سمت پنجره باز.پنجره ای که پسش میزند وسط اتاق.درست جاییکه زیر نور مصنوعی هزاره سوم جنون هزار رنگش میکند بی منت خدایگان رنگ آفرین هزاره اول
راستی میدانی چقدر سخت بود به هربار باز شدن آن در لعنتی  ابلهانه و خام خیال ورود تورا از آن درکه هرگز از آن رد نشدی تجسم کردن.
و میدانی چقدر دلم میخواست گذر اندام نازنینت  از آن در را به هر بهانه که میشد تراشید.
دری که آنقدر خیره اش ماندم که چین و چروک صورت چوبیش را تو گویی چون شعر یوسف گمگشته حافظ ازبرم.حتی پیش از آنکه حافظی باشد و شعری بسراید برای نارنج و ترنج .دری که هرگز از آن نیامدی!
و چقدر سخت است که تمام ساعتهای سیصد و شصت و پنج روز تمام را بی شماتت آی سی های سوخته و ملامت مشتری های همیشه طلبکار با هر صدای تلفن بلرزی و با هر باز شدن در برای یک ونیم ثانیه هم که شده امیدوار شوی.دری که هرگز قامت تو را نخواهد نشناخت.
و چقدر سخت است که از بین همه این ثانیه های سیاه به ناگاه هزارتایی چند هزار تایی مصادف شوند به جایی که نباید.
چندین هزار ثانیه خیال مرا در آغوش دیگری بوده ای نمیدانم...
همینقدر میدانم که در این تحیر من یکی معصوم باشد اگر تویی.
مکان:همین جا.دقیقا همین جایی که روبروی اعجاب انگیز ترین قسمت عالم نشسته ام .که نامش را فرهنگستان سرزمین عاری از فرهنگ رایانه گذاشته
زمان:همیشه تر از امروز و امروز تر از همیشه های عاشقی
پکی عمیق به سیگار -پنجره ای بسته -دری که انگار آمدنت دردش را دوا نمیکند- دودی در تاریکی که ایستاده پیش چشمم مثل دیوار همیشه حاضر غیبت تو از نگاهم
کدام از این دو  کمر همت به قتلم بسته اند نمیدانم.سیگاری که دود میکنم.یا شعله ات که دودم میکند.
22 آذر 89