فرصت مرگ

نمیگنجم. مار هفت هزار ساله هفت خطم انگار که پوستش تنگ شده برایش .
ابوالهولم انگار درغبار تمدن گم شده احساسم .گویی هر انچه باید میدیدم دیدم و  شنیدم همه آنچه را باید میشنیدم.
 عجیب هوس مردن کرده ام.
خاطره های نادیده و نگاههای دریده عذابم میدهند بی عذب التیام شرابی . وبه دریوزه پیمانه ی خوابی و حتی سراب خوابی بی منت فردای نادیده  درطلوع آیینه ای از چشمان منتظرم...
نمیدانم با تو چه کنم...
با چشمهایت که ناخوانده ترین صبح عالمند در میهمانی میلاد غمهایم...وبا نامت که ناموزون ترین قافیه غزلهای ناسروده من است ....با تو چه کنم ...نمیدانم...با هزاران سوال بی جواب ..با خنده هایت ... با خنجری  بازی انگاشته که در سینه ام به ناگاه ِهرگاه میکاری....با تو چه کنم ... نمیدانم....
 عجیب هوس مردن کرده ام.در دام تو گرفتار آمده ام و تقلایم سالهاست مرا در تو غوطه ور تر میکند.پنهانترت میشوم و تو هر دم پیداتر....فرار میکنم انگار و با هر فرار گرفتار ترم میکند افسونت ..
گرفتارم  بانو....آنقدر گرفتارکه فرصت مردن ندارم

۲ نظر:

  1. دير متوجه مي شيم كه عمرمون رو به زغالي فروختيم كه الماسش مي پنداشتيم .

    پاسخحذف