معجزه عجز

نه اینکه خود را محق تر بدانم. نه اینکه حتی کمترین حقی برای این دل لامصب دلشده قائل باشم
نه اینکه بتوانم با همه آنچه گذشت و میتوانست نگذشته باشد و هر آنچه میتواند گذشته باشد و نیست در بیفتم...
نه اینکه اعجازجرقه ای را  بجویم در این سرمای بی بدیل دراین زمهریر هزار شانه ی لعنتی
نمیدانم اما به جبر مثلث تقدیر و تدبیر و تکفیر دیرگاهیست در یافته ام توفیر دردناکی را بین پذیرفتن منطق و طفره رفتن دل...
ببخش اما ....نمیتوانم ببخشمت!
***
آتشی است در سراسر وجودم . و دلیلش چنان مضحک که در سراسر گیتی کسی را نمیتوانم شریکش کنم...
مشعله آتشم سراپا امروز و طنز تلخی است در سوزشم...
میان گریه میخندم ... بیتهای تر باغ حافظ شیرازم . آتشکده فارس ...
عجبا

عجبا

8 آبان