زخمی به یادگار

دلم قدم به قدم جای پای تو است
دلم به چشم مرنجان که آشنای تو است [1] 

پ.ن 1: مطلع غزلی که فقط مطلعش را سروده ام!
***
شکایتی ندارم بانو.اصولا شکایت یک موجود 46 کروموزمومی چه محلی از اعراب  در این بارگاه میلیاردها کهکشانی میتواند داشته باشد من نمیدانم
همان طور که نمیدانم چه میشود این مخلوق لاکردار 2 پای هزار لای را . که دلش  میخواهد همه چیز مال خودش باشد و همه چیز را هم شکل خودش کند.
من خوب یادم هست . از همان هزار سوز نهانی  و از همان بچگی هایم که گم شد به غبار حادثه ی بزرگ شدن و میان مه عصر موتورهای دوگانه سوز!
از همان بچگی ها یم عاشقت بودم.این شکلی نبودی خوب
عوض شده ای ولی نه آنقدر که نشناسمت. انگار عاشق هر چه بودم تو بودی.از همان اول اول
از همان اول که" آن مرد در باران آمد" و  آنقدر نشست که من عاشق تو شدم.  در قید رهایی های زمین نیستم.دو دور که در آسمان بزنم دلم برای کنج قفس تو تنگ میشود بانو.همین که اسیر نگاه تو باشم سرد هم که باشد مثل زمهریر همیشگی غمهایم هم که باشد ازاد تر از همه آزاده هایی هستم که کارت میگیرند و سهمیه دانشگاه دارند
مهم نیست
قسم به همین هایی که گفتم از تو دلگیر نیستم . شکایتی ندارم به خدا
زخمی به یادگار دارم.فقط همین. زخمی که میبوسمش . میبوسمش نه برای اینکه خوب شود .نه.
فقط برای اینکه یادگاری توست...
***


راستی بانو دل تو هم برای گنجشکهای کز کرده از سرما روی شاخه خشک درختها میسوزد؟