رقص خیال

مکان :کنج اتاقی خلوت انگاشته به هر خانه ای که گذر کردم به این سالهای ترنم و ترانه و سوز
زمان: و هر آنی که وزن یاد تو یاد مرا  برد از یاد من در عصر غرور ترازوهای دیجیتالی
پکی عمیق به سیگار و خیره ماندن به دودی که رقص کنان بالا میرود به سمت پنجره باز.پنجره ای که پسش میزند وسط اتاق.درست جاییکه زیر نور مصنوعی هزاره سوم جنون هزار رنگش میکند بی منت خدایگان رنگ آفرین هزاره اول
راستی میدانی چقدر سخت بود به هربار باز شدن آن در لعنتی  ابلهانه و خام خیال ورود تورا از آن درکه هرگز از آن رد نشدی تجسم کردن.
و میدانی چقدر دلم میخواست گذر اندام نازنینت  از آن در را به هر بهانه که میشد تراشید.
دری که آنقدر خیره اش ماندم که چین و چروک صورت چوبیش را تو گویی چون شعر یوسف گمگشته حافظ ازبرم.حتی پیش از آنکه حافظی باشد و شعری بسراید برای نارنج و ترنج .دری که هرگز از آن نیامدی!
و چقدر سخت است که تمام ساعتهای سیصد و شصت و پنج روز تمام را بی شماتت آی سی های سوخته و ملامت مشتری های همیشه طلبکار با هر صدای تلفن بلرزی و با هر باز شدن در برای یک ونیم ثانیه هم که شده امیدوار شوی.دری که هرگز قامت تو را نخواهد نشناخت.
و چقدر سخت است که از بین همه این ثانیه های سیاه به ناگاه هزارتایی چند هزار تایی مصادف شوند به جایی که نباید.
چندین هزار ثانیه خیال مرا در آغوش دیگری بوده ای نمیدانم...
همینقدر میدانم که در این تحیر من یکی معصوم باشد اگر تویی.
مکان:همین جا.دقیقا همین جایی که روبروی اعجاب انگیز ترین قسمت عالم نشسته ام .که نامش را فرهنگستان سرزمین عاری از فرهنگ رایانه گذاشته
زمان:همیشه تر از امروز و امروز تر از همیشه های عاشقی
پکی عمیق به سیگار -پنجره ای بسته -دری که انگار آمدنت دردش را دوا نمیکند- دودی در تاریکی که ایستاده پیش چشمم مثل دیوار همیشه حاضر غیبت تو از نگاهم
کدام از این دو  کمر همت به قتلم بسته اند نمیدانم.سیگاری که دود میکنم.یا شعله ات که دودم میکند.
22 آذر 89