شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق...

روح خبیث سرگران ِ سرگردانم در برزخی میان دیروز و امروز در دوزخی خود ساخته و تو به لطف پرداخته چنان در بوته ای که نامش نمیدانم گداخته میشود که تو گویی خورشید تیر و مرداد حرارت از این سینه نکبت من وام گرفته اند
روح  عریان من ..نه !تو آنقدر عریانش کردی که کودکی فریاد زد پادشاه لخت است... کودک بود؟  نبود؟...
عریانی روحم را به سخره خندیدند و من حماقت خویش را به تلخی گریستم....
تو ندیدی . هر که غیر از تو بود دید....
لباسهایم کو؟پیش کفشهای سهراب؟
****
عریان گفتم
نکبت گفتم
خبیث گفتم
سرگران و سرگردان
از بین همه این گفتنی های ناگفته سرگرانی را به بازی کلام و آهنگ نوشتار اگر آورده ام مابقی حقیقتند و همسایه همه حقیقتها... تلخ!
که سرگران میبودم ایکاش اندکی که سرگردان بودن امروز تاوان سرگران نبودن دیروزلعنتی  است
 چشمان کاملا بسته و دستهای کاملا باز از سر اخلاصی آسمانی.ساده تر از باران بودم یا احمق تر ازاینان...
پاکتر از نفس بادی که از گلستان اردی بهشت میگذرد یا مسموم تر از طوفانی که حمیم شرار جهنم را میوزد.
آتشقشانی درون سینه دارم انگار و هُرمی  وصف ناپذیر... و باور نمیکنی که از سرما میلرزم....
سردم است و میسوزد دلم. همیشه من و دل ِ دل دلشده ام اختلاف نظر داشته ایم....
***
 این بچه چه بچگی ها که نمیکند با تیله های گم شده اش.تیله های غایبی که میغلطند میان خنده های معصومانه اش و از سوراخی می افتند و برای همیشه ها گم میشوند در سیاهی ترسناک و همیشه مجهول سوراخ. سوراخی که نمیدانم از کی و از کجا روی هر جای زمین که کودکی باشد و تیله ای، باز میشود بی درنگ و میبلعد بی ترحم....
با من چه میکنی؟؟؟؟

بزرگتر که شوم رها خواهم کرد...تیله ها را...خنده ها را ...عاشقی و حماقت را که همزاد همند و همزاد من...
"ساده بودم تو نبودی باران بود"

ا دی 89