هست و نیست

وقتی تو نیستی...
وقتی نیستی هایده میخواند...وقتی نیستی اشک میبارد..وقتی نیستی همیشه ی خدا کیبورد تار است و مونیتور میان آب شناور...
عاشقی و سیبیل زیر دماغ تعارض بزرگی است وقت زمستان.
وقتی هستی هم اوضاع همین است که هنگام نا به هنگام ِ همیشه ی نبودنت.... چشمی که با دیدن چشمت پر میشود از زلال نا پاک آرزو هایم...کنارمی و نمیتوانم دستم را مهمان طراوت دستت کنم .... لبانت را دیدن و نبوسیدن و رقص قامت بی حرکتت حتی که فیل نازک اندام آغوش مرا یاد هندوستان همیشه ی سینه ات می کشاند....آعوشم ذق ذق میزند برای در آغوش گرفتنت....کنارم هستی و دوری
دوری و کنار منی...
بگو با قاب خالی از عکس تو چه میتوان کرد... بگو ...
بگو  پنجره ای که آن طرفش تو نباشی چه فخری به دیوار میتواند بفروشد؟بگو با آیدی همیشه خاموشت چه باید کنم؟بگو با ندینت چه باید بگویم...بگو.. جان همه ستاره ها بگو... بگوی ای ماه همیشه در محاق من.. با آسمان بزرگ عظمت فروش عشق بی ستاره نگاهت چه کنم...
دستمال کاغذی تمام شد...پاکت تازه خریده سیگار هم...نوشته هم به لاجرم...
هایده و طبل بی عاریش هم دردی دوا نمیکند...
وقتی نیستی هیچ نیست... حتی من!

فال شهرام

1
اینکه ما دهنمان فال است بارها ثابت شده است برای وجود همایونیمان.
باید مواظب حرف زدنمان باشیم من بعد. اگر من بعدی رقم خورده باشد در تقویم آسمانها
جوکی هست که یقینا شنیده اید
که خانوم به مهمان موقعی که همه در رختخوابند اشارتی میکند و مهمان با ترس تفنگ آویخته بر دیوار را نشان میدهد و ایشان جواب میدهد
-تفنگش خرابه. فشنگم نداره
و مرد صاحبخانه هم میگوید
-منم که خوابم
در روز 14 تیر ماه جاری مطلبی نوشته ایم به نام هذیان هوانگاری 
ام لپ مطلب آن روز
کولر هم که خرابه. منم که خوابم
گرمه .. خیلی گرم.


دهانمان را من بعد درست باز میکنیم!
راستی همین تاریخ 14 تیرماه هم دوشنبه است عطف به مطلب قبلی!


2
این روزها وقتی عصبانی میشوم یا ناراحت با صدای بلند میخندم.
از سالهای قبل تجربه دارم. وقتی هنگام ناراحتی با صدای بلند میخندم این قهقه نا به هنگام علامت این است که آدم خطرناکی میشوم
که نه به چیزی اعتقاد دارد و نه حرمت چیزی و کسی را دارد...
پ.ن:از امروز ظهر این خنده چون آفتاب تموز جایش را به توده هوای گرفته ای داده با چشمان سرخ و ملتهب
رقیق شده ام آنقدر که از این طرفِ روح ِ نکبتم که نگاه کنی آنطرفش پدیدار است....
نگرانم...

6 دی 89

دوشنبه تا یاران رفته تا خودِ عاشق شدن

دوشنبه
مدتهاست از دوشنبه ها متنفرم
دوشنبه به دنیا آمده ام.
.تقریبا نه.دقیقا همه کسانیکه دوستشان داشتم روز دوشنبه از دنیا رفته اند.همه جدایی هایم هم روز دوشنبه بودند.
سالها قبل این موضوع را برای یکی گفتم گفت خرافاتی نباش....
روزی آمد که آسمان میان ناراحتی ما مستانه شعر جدایی میخواند...گفتم امروز چند شنبه است..هیچکداممان یادمان نبود.فکر کرد و گفت  دوشنبه
گفتم یک دلیل دیگر که از دوشنبه ها متنفرم....
تقویمت را نگاه کن......

یاران رفته 
دلم برای تک تکتان تنگ شده برای همه شما برای چشمهایتان که هیچ از آن نمانده جز مشت خاکی در دل گوری سرد و یخ زده..دلم برای خنده هایتان برای سلامی که دیگر نمیشنوم...دلم برای تمام ثانیه ها...تنگ شده.. تنگتر...تنگتر ...

نه اینکه خیلی دل بسته این دم و بازدمی باشم که سوزش آن آتش درونم را در سرمای همیشه دی ماه می پراکند.نه اینکه از مصیبتهای رنگارنگ نعمت نام  دنیا سیر نشده باشم هنوز..فقط این مسئولیتهای لعنتی را باید انجام برسانم.والا همین لحظه با کمال میل و از سر شوق کنارتان پر میکشم. خسته ام از این دم و بازدم لعنتی... خسته ام به خدا!

خودِ عاشق شدن
تو خواب و توی بیداری تورو هرشب صدا کردم
نبودی در کنار من به عشقت اکتفا کردم
تورو از دور نگاه کردم تورو از دور بوسیدم
نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم

نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی
دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی

چقدر دلواپست بودم تو این تبعید اجباری
فقط خوشحالم از اینکه به من وابستگی داری
تورو از دور نگاه کردم تورو از دور بوسیدم
نبودی پیش من اما تورو همواره میدیدم
نبودی پیش من اما شریک زندگیم بودی
دلیل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودی  
دانلود
دوشنبه سرد ششم دیماه 89

61 -1388

عمه رای بابایم کجاست

عشق

- نمیشه نری؟
-میشه

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق...

روح خبیث سرگران ِ سرگردانم در برزخی میان دیروز و امروز در دوزخی خود ساخته و تو به لطف پرداخته چنان در بوته ای که نامش نمیدانم گداخته میشود که تو گویی خورشید تیر و مرداد حرارت از این سینه نکبت من وام گرفته اند
روح  عریان من ..نه !تو آنقدر عریانش کردی که کودکی فریاد زد پادشاه لخت است... کودک بود؟  نبود؟...
عریانی روحم را به سخره خندیدند و من حماقت خویش را به تلخی گریستم....
تو ندیدی . هر که غیر از تو بود دید....
لباسهایم کو؟پیش کفشهای سهراب؟
****
عریان گفتم
نکبت گفتم
خبیث گفتم
سرگران و سرگردان
از بین همه این گفتنی های ناگفته سرگرانی را به بازی کلام و آهنگ نوشتار اگر آورده ام مابقی حقیقتند و همسایه همه حقیقتها... تلخ!
که سرگران میبودم ایکاش اندکی که سرگردان بودن امروز تاوان سرگران نبودن دیروزلعنتی  است
 چشمان کاملا بسته و دستهای کاملا باز از سر اخلاصی آسمانی.ساده تر از باران بودم یا احمق تر ازاینان...
پاکتر از نفس بادی که از گلستان اردی بهشت میگذرد یا مسموم تر از طوفانی که حمیم شرار جهنم را میوزد.
آتشقشانی درون سینه دارم انگار و هُرمی  وصف ناپذیر... و باور نمیکنی که از سرما میلرزم....
سردم است و میسوزد دلم. همیشه من و دل ِ دل دلشده ام اختلاف نظر داشته ایم....
***
 این بچه چه بچگی ها که نمیکند با تیله های گم شده اش.تیله های غایبی که میغلطند میان خنده های معصومانه اش و از سوراخی می افتند و برای همیشه ها گم میشوند در سیاهی ترسناک و همیشه مجهول سوراخ. سوراخی که نمیدانم از کی و از کجا روی هر جای زمین که کودکی باشد و تیله ای، باز میشود بی درنگ و میبلعد بی ترحم....
با من چه میکنی؟؟؟؟

بزرگتر که شوم رها خواهم کرد...تیله ها را...خنده ها را ...عاشقی و حماقت را که همزاد همند و همزاد من...
"ساده بودم تو نبودی باران بود"

ا دی 89


1
شب یلداست.طولانی و ملال آور...
شبی که تمام نمیشود انگار ..طولانی است مثل شب عاشقان بیدل ... ودر ِ معنی که بسته است حتی در حضور چشمان معصوم تو....
معصوم....
تو هم که نباشی یلدایی نمیماند در آوردگاه یارانه های هدفنمد .
هر چه هست مبارکت باد.


2
فال حافظ
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
کـه تاب مـن بـه جهان طره فـلانی داد
دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا
درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد
شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب
بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
کـه دسـت دادش و یاری ناتوانی داد
برو مـعالـجـه خود کـن ای نصیحتـگو
شراب و شاهد شیرین کـه را زیانی داد
گذشـت بر من مسکین و با رقیبان گفـت
دریغ حافـظ مسـکین من چـه جانی داد


3) بی سعدی که نمیشود


هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود

یلدای 89
پ.ن:یلداست همه شبهای دیوانگیم

زاویه ی دید

اولی:سبزه
دومی:نارنجیه
اولی:سبز
دومی:نارنجی
....
دومی:بیا جامون رو عوض کنیم
اولی:باشه
اولی:راست میگفتی نارنجی هست
دومی:نه تو راست میگفتی سبزه
اولی:نه من اشتباه میکردم
دومی:نه من اشتباه میکردم
اولی :نه راست میگفتی نارنجی  هست .
....
نتیجه اخلاقی:"قبل از ایراد گرفتن از راه رفتن کسی کفشهایش را پایتان کنید"
نتیجه غیر اخلاقی:
دومی:بیا جامونو عوض کنیم
اولی:نه من زیر راحت ترم!



خونی به وزن تاریخ


عاشوراست....
و گم شده ترین نشانه عاشورا که حسین است بی تردید...
حیسنی گم شده در مبان علمهای رنگ رنگ و طبل و سنج...
سالهاست مولای من که نشانی از تو نیست... برای پنهان کردنت آشکارت کرده اند و برای گم کردنت هویدا..نیستی در میان این همه طبلها و شمشیرها و سیاه پوشانی از اوباش که از اول دسته تا آخرش هم وزن حماقتشان تریاک در جیبشان دارند و به وسعت رذالتشان گریه بر چشم
مظلوم مینامند تورا که سرفراز ترین حماسه ساز تاریخی که سرایش حماسه ات حجمی طلب میکند به وسع تمام تاریخ.
تورا از ما دزدیده اند و یزیدیان برای گرمی بازار شاه حسین گویان در کوی و برزن آمده
چرایی قیامت را برای اینکه از یاد من و ما ببرند که فیلمان یاد هندوستان نکند به چگونگی قیامت پنهان کرده اند و حماسه بزرگ اصلاح طلب تاریخ را در میان سنت زدگی خرافه و سود به یک ملودرام خانوداگی بدل کرده.
از تو و از تشنگیت از زخمهایت و از قصه های عمه و خاله و برادر خبر هاست در شهر.
کسی نمیگوید چرا همه میدانند چگونه
تشنه و تنها...
دیالوگهایی که سر خاک بابا و ننه شنیده اند از عموو عمه و دختر خاله ی دم بختشان به تو و فرزندان و بستگانت نسبت میدهند بی محابا و بر طبل ها میکوبندتا نیمه شبها
کسی یاد ندارد که فقیهان و زاهدان که نمازشب خوانان و روزه مستحبی گیران که پیروان ولایت مطلقه امیر المومنین یزیدبرای نزدیکی به امیر المومنین و خدایی که منصوبش کرده چگونه در کشتن فرزندانت بر یکدیگر پیشی میگیرفتند که تو فتنه گر بودی و از دین خدا خارج
تمام آنچه میگویند تشنگی است ... و ملودرامی خانوادگی در میان ضجه یزیدیان حسین حسین گو که بر طبل و سنج میکوبند و بر حسین میگریند که اگر بود در سر بریدنش گوی سبقت از یکدیگر میربودند برای تقرب به ولی امر مسلمین.
اگر تو در میان صدای اینان و در این ولوله جنون آمیز گم نمیشدی که نمیتوانستند عکس یزید را از در و دیوار شهر بیاویزند  و کنارش بنویسند یا حسین

کل یوم عاشورا
کل ارض کربلا



رقص خیال

مکان :کنج اتاقی خلوت انگاشته به هر خانه ای که گذر کردم به این سالهای ترنم و ترانه و سوز
زمان: و هر آنی که وزن یاد تو یاد مرا  برد از یاد من در عصر غرور ترازوهای دیجیتالی
پکی عمیق به سیگار و خیره ماندن به دودی که رقص کنان بالا میرود به سمت پنجره باز.پنجره ای که پسش میزند وسط اتاق.درست جاییکه زیر نور مصنوعی هزاره سوم جنون هزار رنگش میکند بی منت خدایگان رنگ آفرین هزاره اول
راستی میدانی چقدر سخت بود به هربار باز شدن آن در لعنتی  ابلهانه و خام خیال ورود تورا از آن درکه هرگز از آن رد نشدی تجسم کردن.
و میدانی چقدر دلم میخواست گذر اندام نازنینت  از آن در را به هر بهانه که میشد تراشید.
دری که آنقدر خیره اش ماندم که چین و چروک صورت چوبیش را تو گویی چون شعر یوسف گمگشته حافظ ازبرم.حتی پیش از آنکه حافظی باشد و شعری بسراید برای نارنج و ترنج .دری که هرگز از آن نیامدی!
و چقدر سخت است که تمام ساعتهای سیصد و شصت و پنج روز تمام را بی شماتت آی سی های سوخته و ملامت مشتری های همیشه طلبکار با هر صدای تلفن بلرزی و با هر باز شدن در برای یک ونیم ثانیه هم که شده امیدوار شوی.دری که هرگز قامت تو را نخواهد نشناخت.
و چقدر سخت است که از بین همه این ثانیه های سیاه به ناگاه هزارتایی چند هزار تایی مصادف شوند به جایی که نباید.
چندین هزار ثانیه خیال مرا در آغوش دیگری بوده ای نمیدانم...
همینقدر میدانم که در این تحیر من یکی معصوم باشد اگر تویی.
مکان:همین جا.دقیقا همین جایی که روبروی اعجاب انگیز ترین قسمت عالم نشسته ام .که نامش را فرهنگستان سرزمین عاری از فرهنگ رایانه گذاشته
زمان:همیشه تر از امروز و امروز تر از همیشه های عاشقی
پکی عمیق به سیگار -پنجره ای بسته -دری که انگار آمدنت دردش را دوا نمیکند- دودی در تاریکی که ایستاده پیش چشمم مثل دیوار همیشه حاضر غیبت تو از نگاهم
کدام از این دو  کمر همت به قتلم بسته اند نمیدانم.سیگاری که دود میکنم.یا شعله ات که دودم میکند.
22 آذر 89






بوسه در بحران

ای واژه ی بی معنی  رویایی بی تعبیر
 آغاز ترین پایان  آزادترین تقدیر
 از قلب تو می روید  نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه
 تو سایه ی خورشیدی تو بوسه ی در بحران
 تو دلهره ای آرام مهتابِ تر از باران
 آرامش طوفانی می سازی و ویرانم
رسوایی راز آلود می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم
 ای واژه ی بی معنی رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان آزادترین تقدیر
من را تو به خود خواندی معشوقه ی ناخوانده
 دل را به ازل بسپار یک دم به ابد مانــــــــده
با صدای استاد قربانی
دانلود بفرمایید اگر ف.ی.لت.ر ش.ک.ن دارید!

دفتر خاطرات دیجیتالی

عجیب داغونم. اگر بپرسی یا بپرسند چرا به یکتایی خدا که نمیدانم
فقط گیجم
منگم
کلا چه مرگم شده نمیدانم

امروز تمام هارد کامپیوتر را زیر و رو کردم.فایلهایی هست که نمیدانم کجاست . پاک شده انگار یا جایی کنار گوشه ای خودش را پنهان کرده
ولی این دلیل نمیشود
حتی خواب مسخره دیشب هم.
ره هر پیک و پیغام و خبر بسته است
نه تنها بال و پر بال نظر بسته است

هنوز هم حال میکنیم

قرار نیست که همیشه بنویسم چرا!

حال میکنیم!

1
دلی بردی از من به یغما شکسته
سر‌ی دادی از سنگ سودا شکسته
به کوی وصالت به خون صد هزاران
دل و جان فتاده سر و پا شکسته
حوالت به خمخانه‌ام داده ساقی
که گم کرده ام جام و مینا شکسته

با صدای داود آزاد


***
2
قرار است بنویسم...میدانم. هوای گریه دارم...آبستن شعرم یا ترانه یا فریاد...نمیدانم
یکی از همین عاشقانه های معطل بیخودی...
یکی از همین حماقتهای همیشه و همیشه  حماقتهایم...
دلم گرفته.هوای گریه دارم...چه مرگم است.. به جان تو قسم نمیدانم...دستهایم باز عطر باران گرفته اند.... کی خواهم نوشت.. نمیدانم...
امشب شاید..
فقط شاید...
عقربه ساعت گیج میزنند...چند شنبه ی کدام ماهست؟تو میدانی؟چندمین چند شنبه بی تو بودن هاست ؟.
ومن... خلاف جهت عقربه های ساعت  عاشق چشمهایی شده ام ...
لعنتی دوستت دارم ... لعنتی!
10 آذر