گریه بی بهانه

همه ی آن روزها
همه روزهایی عاشقی..تمام روزهایی که عاشقت بوده ام بی منت امید وصلی یا حتی بی طمع لبخندی از آن لب به قول حافظ لعل میگون...در بامداد چندین ساله ی خمار... نگاه میکنم به جای پاهای راه رفته ات در دلم...روی برفهای همیشه سفید رویاهایی که همیشه میزبان نگاه  خیالت بوده اند...تمام روزهایی که از تو متنفر بوده ام ... دلشکسته و خشمگین...
عجیب نیست که تمام روزهایی که از تو متنفر بودم عاشقت بودم....
بیست دی است
سرمای تبریز را به ندای گرمت میشود تحمل کرد؟
مطمئن نیستم....
دلشکسته ام؟نه
دلی ندارم دیگر که بشکند میان این همه اعجاب های همیشه و همیشه های متعجب ...
ثانیه ها .. لعنت شده های همیشگی شبهای زمستانند وقتی نیستی.حتی شاید به هنگامه بودنت هم...
غمهای کودکانه ام را بهانه سرایش ترانه ی چشمانم کرده ام باز بی منت فاعلاتن فاعلات و بی سر زدن به قافیه های متردد اشک...

دوستت دارم
امروزت هم مبارک باد هر روزت هم . همیشه ی روزهایت هم
من هم !

۲ نظر:

  1. گرچه دلم آنقدر سرشار درد است كه مجالي براي درك عشق و عاشقانه ها نيست ... اما عاشقانه هاي صبورت و آرامت را همچنان دوست دارم ...
    دلم كمي ... فقط كمي عشق مي خواهد ... كمي احساس ... كمي بودن ...
    افسوس ... افسوس جز افسوس چيزي براي باقي نمانده .

    پاسخحذف
  2. اين مرز بين تنفر و دوست داشتن براي خودش برزخي است.

    پاسخحذف