عنوان در مطلب

  هیچ گاه  ِ نوشتنم هرگز برای انتخاب عنوان برای پریشان نگاری هایم دچار مشکل نبوده ام که امشب
خسته ام آنقدر خسته که حس میکنم به آخر خط رسیده ام  و بسا اگر نبود این بار عار، همین امروز ِ بی خاصیت بار و بنه ام را جمع میکردم به عزم دیار باقی که به حقیقت ِ حقیقت "خستگی امانم نمیدهد"
خسته ام شاید این آخرین نوشتارم باشد در این کنج مجازی نفرینی
شاید آخرین هذیان این تب باشد و آخرین میوه این زقوم بی مروت عشق.آخرین سوز مستانه ام  در شهر "جغدهای شوم سرگردان و دلقکهای پوشالی" "میان آدمکهای کاغذی"
خوب یادم هست
 یادم می آید.باران می آمد و تو نمی آمدی برف میبارید و رقص دانه هایش سرگیجه ام میداد و تو نمی آمدی
یادم می ماند چه سخت بود ایستادن در کنارت و دستت را نگرفتن
و لبانت را که به گمانم طعم گیلاس گس را میدهند دیدن و نتوان بوسیدن
و سرانگشت خیالم را که بر پستی و بلندی تنت - که اندکی آن سوترک الهام شعر هر چه شاعر است- می لغزید در گره همیشه کور و کر ِ نمیشودها زخم کردن
باران می آید
نیستی
برف میبارد نیستی
تنها خاصیت برف امروز شستن خاطره ی برف پسین بود تا تن بی حیای شهر امسال هم نتواند لباس سپیدش را به رخ سیاه حال من بکشد
دیگر باور کرده ام سهم من از تو قاب عکس خالیست از ترس زنم و چشمهای پر از دست دلم
شاید اسم این مطلب لعنتی را میشد چه کنم گر غم خود به تو حاشا نکنم گذاشت یاگریه را به مستی یا هوای گریه - جشن دلتنگی - شب بعد از رفتن تو -بعد تو گریه رفیقم - شاید هم تو سپیدی من سیاهم ....کلاغ پر - عمو زنجیر باف ...اصلا اسم همه ترانه های دنیا یکجا باهم .- اسم همه بچه های دنیا اسم تمام بازیهای کودکانه-نه!! همه اسمهای دنیا -همه...
نمیدانم
مهم هم نیست وقتت را تلف نکن
من هیچوقت بزرگ نخواهم شد سایز من همین است لا.ر.جر با.کس روح هم افاقه نمیکند
همین پیشترها مطلبی نوشتم به نام لسان الغیب پیمان آن بیتها سروده عزیزی بودند که زمانی معلم زبان انگلیسی ما بوداز همان معلم ها که معلمند بالذات که الگویت میشوند  به ناگاه حتی اگر محتاج نان شبشان هم باشند که آدم هستند برای روح تشنه ی آدمت
سعید س
همین امروز دست خط این عزیز مهربان را یکی از دوستانم-سینا- فرستاد نامه ای که برای این دوستم نوشته و نام مرا برده و عجیبتر نامه ای چند صفحه ای که آن همیشه معلم برای من نوشته... نمیدانم سینا این نامه را از کجا داشته
نمیدانم
خواندمش نامه ای که 20 سال پیش نگاشته شده وقتی 14 ساله بودم ...
گریستم باز.خواندم و گریستم بی منت
آری" سلاخی میگریست" و چه غریبانه میگریست که" عاشق قناری کوچکی شده بود"///
***
میدانم
باران خواهد آمد و تو نخواهی بود.برف بازهم خواهد بارید.سال نو خواهد شد.بهار و بلبل
بازهم دیوان حافط خواهند گشود دخترکان دیروزین و هزار عشوه آرایش خواهند کرد امروزی هایشان .خورشید همانجا که همیشه درخشیده خواهید درخشید.زمین بازهم خواهد گردید خواهد رویید
غبار من به دوشش باشد یانه
وتو مثل همیشه ... بازهم نخواهی بود
و عشق...
به رغم این همه اصرار بزرگ نشده ام .
راستی عنوان مطلب را به جای همه اسمهای دنیا اسم خودت بگذارو افاقه خواهد کرد.به قدر همه شعرهای ناسروده و گریه های نکرده ام
هم وزن همه ترانه هایی که آتش میزنند روح را
عنوان را بگذار....

۱ نظر:

  1. رفيق در اين برزخ تلخ به مرگ باور رسيده ايم نه!

    پاسخحذف