و اما شعر....

واما شعر
ترنم واژه واژه ی هر انچه بر لبانم میترواد به ذکر نازنین نام تو  و شاعر...تویی که به اعجاز دیدنت شعر میشود همه شکوفه های کلامم
عاشقت بوده ام همه ثانیه های همین معمولی تر را
عاشقت بودم وقتی در یخچال را باز میکردی بی آنکه  قصد برداشتن چیزی داشته باشی .وقتی دنبال کلید در میگشتی خسته به هنگام برگشتن.
عاشقت بودم وقتی عید را تبریک میگفتی به این و آن .وقتی دست و رویت را صبح با اکراه و خستگی میشستی .عاشقت بودم موقعی که شانه لای موهایت گیر میکرد.موقعی  که هیجان خریدی تازه پرت میکرد از ساده ترین احساسهای زنانه ی زیبا
وقتی پایت به چیزی گیر میکرد وقتی دستت را روغن داغ میسوزاند وقتی چشمهایت از خستگی بسته میشد.
عاشقت بودم همه آن لحظه هایی که مثلا با عجله میدویدی طرف دستشویی. حمام میکردی میخوابیدی میخندیدی
عاشقت بودم همه ثانیه هایی که با تلفن صحبت میکردی. پیاز خرد میکردی
سالاد میخوردی
عاشقت بودم همه لحظه هایی که نفس نفس  میزدی بی آنکه بدوی ... یا ناله میکردی بی آنکه ناراحت باشی...
عاشقت بودم در همه این لحظه هایی که نه به یادم بودی و نه عاشق من
عاشقت بودم به یقین در همه این ثانیه ها
گیرم چندتایی را به یادت نبودم...عذر بخواهم حالا؟