دل خوش عنوان نمی خواهد که بانو

برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
***
حال خوشی ندارم. چه میدانم ..شاید حال خوش همین باشد که همینک گردش گردون ارزانیم داشته بی منت دلیلی که متقن ِ محکمه ای باشد و دست آویز گریه ای.اگر غبار قضاوتهای وراثتی در باب خوب و بد- بد و خوش را از روی زنگار بسته ی آیینه ها بشوییم..
هر چه هست همینقدرش را دانستن کفایت که نفرین هیچ پیامبری و غضب هیچ خدایی چنین دلتنگ نمیکند بنی بشری را که من امروزم...
تو بخند....
 هوای گریه دارم امروز باز زیر لحاف مردانگی...شانه هایی که از دور میلرزند و از نزدیک استوارتر از سهند ِ همیشه استوارند و سر افراز تر از ساوالان ...به باج غرور همیشه ِ موعودی که هرگز نمی آید و مولودی که هیچ گاه زاده نمیشود...
گریه را تمنا میکنم در میان حکومت مطلقه ی ناشناس مقیمی که میان چشمانم اشک را به زنجیر کشیده به حجاب همیشگی حماقتش
و بغضی که بنا ندارد سوزش اسطوره ای اش را بدل کند به بارش بارانی چشمهای همیشه جستجو گر من..جستجوی همیشه مایوسی که شاید نشانه ای بیابد از اینکه تو با من مهربان بوده ای!
هوای گریه دارم. روز میزنم . سعی میکنم... نمی شود... دریغ از چکامه یک اشک به دفتر نگاه سر درگم من...
تو بخند....
گریه ای را از من دریغ کرده اند...

23 اسفند هشتاد ونه