غزلی به رسم همیشه


ميان دست مني دست من پر از هيچ است
که سهم وهم دلم کمتر از هيچ است
از اين به بعدهای تو انگار لشگر مورند
به گور عاشقيم کاسه سر از هيچ است
هزار کعبه شکستم که از تو بت سازم
که خشت خانه دينم سراسر از هيچ است
دوام عشق من و  تو ميان اين جمله است
از اين طرف همه  از آن سر از هيچ است
نگارگربه خدا رنگش از قلم شسته است
که قاب عکس نگاهت مصور از هيچ است
پيمبرم همه اعجاز من همين مستيست
که جام سينه شکسته و ساغر از هيچ است
فقط نه دست قلم را رديف هيچ آمد
سپيد دفتر دل هم مسطر از هيچ است


10 فروردین نود