دل تنگ که عنوان نمیخواهد بانو

از اینکه هزار بار باید مکررات را برایت تکرار کنم خسته نشدی هنوز؟من خسته ام قسم به عزت خودم
تقصیر تو نیست که بانو
این روزها همه کارهای به کار و نا بکار من کامکاریشان مدفون شده زیر چند خروار تحیر مضاعف
آیینه را هم که مینگرم عجیب روی ازمن میتابد نانجیب

شاید همین باید باشد....نمیدانم
راستی را هم وقتی منت خدا را نمیکشم تو دیگر برایم ناز کنی کم می آوری
آن شهرام را ماههاست باکتری های گورش خورده اند.
استخوان آدمیزاد طالبی اگر بفرما....
در سرزمین منحوسی که وقتی هر فرصتی میتواند آبستن مولود شوم آخرین فرصت بودن باشد  انتظار فردا را کشیدن مضحک تر از آن است که به رویت بخندم....
من دیگرنه منت آسمان را میکشم ونه دیگر حتی تفی نثار زمین میکنم
خدا شده ام و خدا یی میکنم بی منت پیامبران مغرور شمشیرکش.نه سنگی برای سنگسار و نه شمشیری برای کشتار
نیم جانی دارم مجروح و ناامید
خدای ناامید عصر آهم...
شاید همین باشم
نمیدانم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر